محمود بن هدايت الله افوشته اى نطنزى
526
نقاوة الآثار في ذكر الاخيار در تاريخ صفويه ( فارسى )
به صورت ازين بهتر مىآئيم . و در هر آمد و رفتى كمال ديگر حاصل مىكنيم و من چند نوبت به اين دنيا آمده و رفتهام ؛ از جمله سيصد و بيست سال قبل ازين تاريخ به هيأت جوانى خوش صورت وجيه آمده [ 288 ] بودم و بسيار خوش مىنوشتم چنانچه خط مرا برسم تبرك دست بدست ميبردند . اتفاقا درين ايام قطعهاى به خط خود ديدم و شناختم . چون سخن را باينجا رسانيد ، نواب مالك رقاب شمشيرى بر دهنش زد كه كاسه سرش پريد و از چابك دستى پيش از آنكه از پا درافتد ، ديگرى بر كمرش زد كه به دو نيمه شد . پس از آن متوجه ديگران گرديده در ميان آن جماعت جوانى بود ملا باقر نام ظاهرش در كمال هموارى و ملايمت ، بسيار خوش طبع و ظريف و در خوش نويسى ثانى مير معز ، شعرش در غايت عذوبت و سلاست و كمال عشق و محبت از اداى كلام منظومش ظاهر . نواب بجانب او توجه فرموده ازو سؤال كرد كه ترا چه برين داشت كه دامن اعتبار خود را به لوث اين تهمت و بدنامى آلوده ساختى و سر بىقيدى و بىغيرتى از گريبان اين وقاحت برآورده و خامت عاقبت و سوء خاتمت اين قباحت نشناختى ؟ ملا باقر ، جبين خضوع بر زمين عجز نهاده بر زبان آورد كه تا جهانست سايهء عاطفت پادشاه بر سر بندگان پاينده و باقى باد . بنده به اختيار درين ورطه نيفتادم و از روى رغبت و ميل خاطر مرتكب اين امر قبيح شنيع نگرديدم ازين جماعت بد عاقبت يكى پسرى دارد در غايت حسن و جمال و نهايت غنج و دلال و به انگيز عشق و هوى ، كه لازمهء وضع بشريست ، من شيفته عشق او گشتم و چون پدر و يارانش از عشق من با خبر شدند ، پسر را از آشنائى من مانع آمدند و مرا از آمد شد كوى [ او ] منع كرده راضى نشدند ، و چون چند گاه حال من به اين عنوان گذشت كارم بسرحد جنون و رسوائى كشيد . عاقبت ، يكى از آن ياران در مقام ترحم آمده به من گفت اى فلان ، علاج تو آنست كه دست صبرى بر دل نهى و سفر دورى اختيار